امروز: شنبه 29 مهر 1396 برابر با 21 اکتبر 2017

 

دارای مجوز  رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شماره 93/28012

دوشنبه, 03 مهر 1396 11:48

اول ماه مهر است و اغاز فصل علم و دانایی . هزاران کودک ، نوجوان و جوان به امید اینده ایی بهتر به مدرسه می روند .
و در استان ما بازمانده از تحصیل ، ترک تحصیل ، میزان بالای بی سوادی ،کلاس چند پایه ، سرباز معلم و خرید خدمت ، مدارس کپری و خشتی گلی و غیر استاندارد ، توزیع ناعادلانه نیروی انسانی ،و از همه مهمتر افت تحصیلی و کیفیت آموزشی و ...رنجی جانکاه است که سالها ادامه دارد و متاسفانه کسی به دنبال علت ان نیست؟!؟!
امسال به همت نمایندگان جنوب استان در گرفتن سهمیه خاص پزشکی ، داندانپزسکی و داروسازی امید و انگیزه را در دانش اموزان دوچندان کرد. گرچه این اقدام نمایندگان قابل ستایش و مهم است ولی نیاز اصلی اموزش و پرورش استان بهبود شاخص های آموزشی است که سالهاست که در مقایسه با دیگر استانها تحت تاثیر مسایل قومی و مذهبی و سیاسی استان حرفی برای گفتن ندارد ؟!
اما در این ۱۵ سهمیه که برای شهرستان خاش و مناطق نوک اباد و میرجاوه و نصرت اباد به همت نماینده محترم خاش اختصاص یافته ، نکات قابل تامل زیادی هست . مناطق نوک اباد ، میرجاوه و نصرت اباد و بسیاری از مدارس خاش سهمی نداشتند و این در حالی است که سال گذشته میرجاوه در امتحانات نهایی در حد کشوری درخشید؟؟؟!
وقتی پشت کنکوریها نسبت به دانش اموزان بیشترین سهم را در این سهمیه داشتند پیامی خوشایند برای اموزش و پرورش نیست ؟!؟! و نیاز به تجزیه و تحلیل ؟!؟!
مردم خاش این موفقیت را باید مدیون نماینده باشند و امیدوار که این روند برای سالهای اینده ادامه داشته باشد .
به امید روزی که دانش اموزان ما توان رقابت علمی بدون سهمیه را داشته باشند، معلم از تبعیض نه با اقازاده ها و نجومی بگیرها بلکه با دیگر کارمندان دولت گلایه نکند؟! و اموزش و پرورش کارامد و خوب نوید جامعه ایی توسعه یافته و خوب را بدهد. و اموزش و پرورش استان ما با رهایی از عوامل قومی و مذهبی و سیاسی راه رشد و بالندگی را پیدا کند.
کریم بخش کردی تمندانی
اول مهر ۹۶

شنبه, 01 مهر 1396 18:41

خاطرات اولین ها به ویژه خاطرات خوش معمولا بر ذهن انسان نقش می بندد و بسیاری مواقع یادآوری آن برای افراد خوشایند است.

سه شنبه, 21 شهریور 1396 18:40

معاون هماهنگی امور عمرانی استاندار سیستان و بلوچستان گفت: 552 مدرسه با افزون بر 109 هزار متر مربع در استان نیازمند تغییر کاربری برای استفاده بهینه از ظرفیت ها هستند.

دوشنبه, 13 شهریور 1396 18:37

مدیرکل نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس سیستان و بلوچستان گفت: مدرسه 6 کلاسه ای توسط یکی از بانک ها با اعتبار افزون بر 14 میلیارد ریال امروز/دوشنبه/ در زاهدان افتتاح شد.

شنبه, 04 شهریور 1396 19:45

فرماندار کنارک در جنوب سیستان و بلوچستان گفت: یک باب مدرسه خیری چهار کلاسه امروز/ شنبه/ همزمان با سومین روز هفته دولت در روستای درانگو بخش زرآباد این شهرستان افتتاح شد.

شنبه, 04 مهر 1394 05:38

از خانه تا مدرسه مان چندان راهي نيست، براي اوليّن بار در عمر شش – هفت ساله ام وارد مدرسه مي شوم و وصف آنچه را كه شنيده ام با چشم مشاهده مي كنم......

 با اضطراب از خواب مي پرم ، يک چشم بسته و يک چشم باز از پنجره نيم نگاهي به آسمان مي اندازم....

خوشحال مي شوم : هنوز صبح نشده، به زور خودم را به خواب مي زنم گويي دوست ندارم صبح شود .

مي خواهم چرت ديگري بزنم که صداي سماور ، صبح اول مهر را زمزمه مي کند،با صداي دلنشين مادرم که مي گويد : "بلند شو ، بايد بري مدرسه " بلند مي شوم.

نيازي نمي بينم که دست و صورتم را بشويم چون ديشب خواب به چشمانم نيامده ، ولي به اجبار آبي به صورتم مي زنم .

تازه يادم مي آيد که سرم را ماشين نکرده ام ، سريع مي روم سراغ بابام : " با باجون ، کلّه من روماشين کن ، بايد برم مدرسه".

باباجون ماشين دستي کهنه اي را که در پارچه اي پيچيده و تارهاي سفيد ريشش بر روي دندانه هاي آن هنوز خودنماي مي کند، از صندوق بيرون مي آورد و با عجله ماشين را بر روي سرم مي گذارد و شروع مي کند " آخ ، آخ ، باباجون موهام رو مي کنه ، آهسته تر ، آخ " . باباجون با عجله روغن را مي آورد و اندکي روي تيغه ماشين مي ريزد . كمي نرم تر مي شود ، موهاي نصف سرم مانده که دسته ماشين مي شکند.

با باجون حالا چه کار کنم!؟

به ناچار، با سري که تا نصفه موهايش به تاراج رفته بود، به طرف دم دروازه و خانه حاج جعفر مي دوم . حاج جعفر ماشينش رو به راه تر است و بقيه کلّه ام را مي تراشد.

ديگر ساعت حدوداً هفت صبح است . کيفم را ، که فکر مي کنم از کيسه آردي با يک دسته بلند ساخته شده ،با اندكي كشمش،نخود چي ونان پر مي كنم تا در زنگ تفريح نوش جان كنم. همچنين قلم ، تراش ، پاک کن و دفترم را داخل کيفم مي گذارم و به طرف" مدرسه روانه مي شوم.

از خانه تا مدرسه امان چندان راهي نيست، براي اوليّن بار در عمر شش – هفت ساله ام وارد مدرسه مي شوم و وصف آنچه را كه شنيده ام با چشم مشاهده مي كتم.

چقدر غريب و دل گير است . بوي نم تمام فضاي مدرسه را فرا گرفته . باباي مدرسه، تازه حياط مدرسه را آب و جارو کرده است.

گوشه اي مي ايستم و به بچّه ها که به دنبال هم مي دوند نگاه مي کنم ، حوصله هيچ کدامشان را ندارم . ناگهان صداي حسن پر همسايه امان كه کلاس پنجم است و با محيط مدرسه بيشتر آشنا است ، مرا از اقيانوس افکار و نگراني ها، بيرون مي کشد ونفس راحتي مي کشم .

حسن مي گويد:"راستي ابراهيم ، ناخونات روگرفتي ؟ مي گويم نه.

مي گويد: " پس سر صف کتک مي خوري ! ازترس،سريع شروع مي کنم تا با دندان ناخن هايم را بگيرم .در اين لحظه مي بينم چند تا ديگر از بچّه ها هم دارندانگشتهايشان را به آجرهاي ديوار مدرسه مي کشند .

من هم با آموختن اين تجربه جديد به هر بدبختي هست با استفاده از آجر و دندان يک کم ناخن هايم را سر و سامان مي دهم .

لحظاتي بعد دوباره دلهره وجودم را فرا مي گيرد ، آخه در آن روز گار مدرسه به مانند اين روزگار نبود که با گل و شيريني و جايزه بچّه ها را تحويل بگيرند .

در آن روزگار کلمه مدرسه با کتک ، مداد لاي انگشت گذاشتن ، روي يک پا ايستادن ، صندلي رو به دست گرفتن وفلک همراه بود.

ثانيه ها هر يک به اندازه چند ساعت مي گذرند . در يک لحظه فکر عجيبي از ذهنم عبور مي کند ؛ کيفم را روي زمين مي گذارم و آهسته از مدرسه مي گريزم .

کفش هايم را زير بغلم مي گيرم و به طرف دشت سرازير مي شوم . مادرم با چند تا ازخانم هاي ديگرروستا دارند در زمين هاي بالا دست روستااز چشمه آب مي آورند.

بيست متري مانده به آنها با صداي بغض گرفته جيغ مي زنم "مامان جون! من مدرسه نمي رم"!

مادرم : "بدو، بدو! زنگتون خورد ". چيزي نمي گويم و با دل پراز اضطراب به مدرسه برمي گردم.

زنگ خورده و بچّه ها سر صف هستند ، من که نمي دانم حالا چه بايد کنم،سريع مي روم در داخل صف كلاس هاي بالاتر و پيش حسن مي ايستم، يکي از بچّه هاي کلاس هاي بالاتر رو به روي صف ايستاده و دعاي صبحگاهي را از روي کاغذ مقوايي که با پلاستيک جلد گرفته شده ،اين چنين مي خواند" پروردگارا ، تو را به يگانگي مي ستاييم و بر پيامبران و برگزيدگانت درود مي فرستيم..." و بچّه ها نيز با صداي بلند تکرار مي کنند .

در همين هنگام که مات و مبهوت مراسم شده ام ، مدير مدرسه آقاي زاهدي، دست مرا با ملايمت و ملاطفت پدرانه مي گيرد و مي برد داخل صف کلاس اولي ها وبا خنده اي مليح وپدرانه خود، به من مي گويد:" ابراهيم! آسياب به نوبت، بايد ازپلّه نخست درس خواندن را شروع کني".

مدير مدرسه از صف اوّل شروع مي کند تا دست ها و ناخن هاي بچّه ها را نگاه کند . تا دستم را جلوي خودم مي گيرم مي بينم دست هايم بسيار کثيف است ، حالا چه کار کنم !؟

به صف جلويي نگاه مي کنم مي بينم چند تا از بچّه ها دارند با آب درون ليوان هايشان دستهايشان را تميز مي کنند . با آموختن تجربه اي ديگر،من هم دست به کار مي شوم.

مراسم صبحگاهي که تمام مي شود،مي گويند بايد راهپيمايي کنيم . همه پشت سر هم از مدرسه بيرون مي رويم و رو به روي فضاي بيروني مدرسه مي ايستيم تا بچّه هاي راهنمايي هم بيايند.

صف هاي طويلي در دو طرف خيابان هاي روستا تشکيل مي شود و در بين صف ها ، معلّم ها حرکت مي کنند .

در همين لحظه، ناظم مدرسه آقاي ايوبي نيز با بلندگوي دستي خود از راه مي رسد ودر حالي که با صداي " الله اکبر ، خميني رهبر ... " او، پاسخ شعارها را مي دهيم به طرف ميدان حسينيه روستابه راه مي افتيم .

داخل حسينيه به سخنان رئيس مدرسه گوش مي دهيم :" بچّه ها ، چشم به هم بزنيد خرداد ماه اومده، از همين حالا درسهايتان را بخوانيد ..." با پايان سخنراني با شو وغوغا به طرف خانه هايمان حرکت مي کنيم و فردا صبح با کوله باري از تجربه يک روزه ، روز دوم مدرسه را شروع مي کنيم .

ابراهيم رسولي،"حاضر"،علي نجفي ، "حاضر" . عبدالعظيم يگانه ، "حاضر"،رضا رضايي، "حاضر"،علي اصغر شفائي "حاضر...".

ناگهان چه زود دير شد! مدير مدرسه راست مي گفت تا چشم به هم زديم، نه تنها زمان امتحانات فرارسيد، بلکه دوران خوش کودکي نيز به مانند قطاري به ايستگاه آخرخودرسيد و ديگر بسياري ازهم کلاسي هايمان از نظرها غايب شده اند و براي هميشه ما را درحسرت ديدارپراحساس خود، باقي گذاشته اند، ديگرصداي دلنشين مادر وپدر به گوش نمي رسد كه زمان رفتن به مدرسه رابه ما يادآوري كنند وتنها بايد با خاطراتشان، دفتر گذشته هاي شيرين را ورق بزنيم.

و اکنون ما مي بايست به مانند مادران و پدران مهربان ديروز، دست در دست کودکانمان ، راهي مدرسه بشويم و با آنان در بازي هاي راه مدرسه وخنده هاي گاه گاهشان سهيم شويم.

به راستي زمزمه هاي محبّت گونه معلّمان ،چه کارها که نمي کند!

آري!بايسته است که برلوح دل هاي سفيد کودکانه کلاس انسانيّت، چنين بنويسيم که:

                       درس معلّم گر بود زمزمه ي محبّتي          

                      جمعه به مکتب آورد طفل گريز پاي را

نويسنده:" سيد مجتبي ميري هزاوه" خبر نگار اداره اطّاع رساني معاونت اجتماعي استان مرکزي

آخرین اخبار

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت

گزارشات پر بازدید

جاذبه های گردشگری استان سیستان و بلوچستان

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز1101
mod_vvisit_counterدیروز2664
mod_vvisit_counterاین هفته17064
mod_vvisit_counterهفته قبل19438
mod_vvisit_counterاین ماه54729
mod_vvisit_counterماه گذشته75166
mod_vvisit_counterکل بازدیدها791355

بازدیدکننده جاری : 42
آدرس آی پی : 54.81.6.121
,
امروز : 21, اکتبر, 2017

حالت های رنگی