ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *
یادداشت

یادداشت (13)

" م" مثل مواد مخدر

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

?مواد مخدر و اعتیاد از معضلات بزرگ اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی و عامل سقوط و از بین رفتن بسیاری از ارزشهای دینی، فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی و ... و نهایت تهدیدی جدی برای جامعه است.

?در این چند روز با پخش چند فایل صوتی از سوی علمای محترم در این زمینه موجب بحث و جدل در فضای مجازی گردید و در جامعه و مردم در مورد حرام و حلال بودن و جایز و ناجایز بودن تجارت مواد مخدر، مصرف مواد مخدر و استفاده از پول مواد مخدر در امور خیر و نشستن بر سفره سوداگران مواد مخدر... تردیدها و بحث های جدی را مطرح نمود، علت هم شاید در اختلاف نظر علما و برداشت هر کدام از شارع اسلام بود.

?از آنجایی که مواد مخدر در استان سیستان و بلوچستان معضل اجتماعی بزرگی هست لازم هست علما و بزرگان و ریش سفیدان قومی و طایفه ایی، فعالین فرهنگی اجتماعی و مذهبی فضای مجازی در باره آن بیشتر کنکاش و شفاف سازی و تلاش و احساس مسئولیت نمایند.

?انچه در این سلسله بحث اورده می شود کار تحقیقی و بر گرفته از آرا و نظرات بزرگان دینی و مذهبی است و تلاشی در حد وسع برای شفاف سازی بیشتر و حساس نمودن جامعه در مورد این بلای خانمانسوز که مانند یک سونامی در حال حرکت است و جامعه بشری و خاصه استان فقیر و محروم سیستان و بلوچستان را به شدت تهدید می کند. بی تفاوت بودن و فقط نظاره گر بودن هم درست نیست. زیرا حکایت تله موش در مزرعه است که صاحب مزرعه روزی تله موشی خرید و موش نگران از آن به حیوانات مزرعه، مرغ، میش و گاو خبر داد و همه با بی اعتنایی گفتند: تله موش برای موش است و به ما ربطی ندارد، و یک شب دم ماری سمی در تله افتاد و زن صاحب مزرعه به خیال اینکه موش در تله افتاده در تاریکی به سمت تله رفت و مار او را نیش زد، و بیمار شد، مرغ را کشتند و برای او سوپ درست کردند، میش را قربانی کردند تا بیمار شفا یابد و نهایت زن مرد و گاو را ذبح کردند تا برای پذیرایی میهمانان غذا درست کردند و موش همچنان نظاره گر مرگ آنانی بود که می گفتند تله موش به ما ربطی ندارد و فقط موش باید نگران آن باشد و مواظب خود که در تله نیفتد.

?شاید مواد مخدر در جامعه حکایت همان تله موشی شده که بسیاری معتقدند به انان ربطی ندارد و غافل از اینکه در اینده نه چندان دور فرزندان و بستگان و عزیزان آنان قربانی مواد مخدر باشد، زیرا مواد مخدر مانند آتشی هست که در جنگل افتاده و برایش فرقی نمی کند دارای چه سن، جنس، چه خانواده، فقیر و ثروتمند، شهری یا روستایی و ... همه را گرفتار می کند.

?هدف فقط بررسی آسیب های؛ دینی اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی و ... مواد مخدر بر حد اقل استان سیستان و بلوچستان است و امید دارم دوستان و فعالین فرهنگی و اجتماعی فضای مجازی، بزرگان قومی و طایفه ایی، علما و همه آنانی که مواد مخدر را تهدیدی جدی برای جامعه می دانند و دغدغه دارند، کمک کنند تا این بحث، بدور از چالش، جدال، اندکی در اگاه سازی مردم از آسیب های مواد مخدر موثر واقع شود و حداقل فرزندان ما و نسل های بعدی بیشتر از این در این گرداب مرگبار گرفتار و غرق نشوند.

ادامه دارد....

کریم بخش کردی تمندانی
۱۴ مرداد ۱۴۰۱

کرونا با قدرت باز گشته است

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

( پیام یک پزشک )
مطلب را بطور کامل بخوانید. ما به بیمارستان احتیاج نداریم. خودتان خودتان را درمان کنید. اپیدمی هنوز وجود دارد. در صورت داشتن عفونت (ویروس کرونا) نترسید. لطفاً موارد زیر را تا انتها بخوانید.
?علائم اولیه از روز دوم تا روز پنجم ابتلا شروع میشود و به شرح زیر است: - تب - ضعف و سستی بدن - خستگی - تنگی نفس. شما دواها را مصرف میکنید سپس وضعیت بهبود می یابد. پس از یک ساعت علايم دوباره باز می گردند. نترسید. علائم از روز پنجم تا دهم تشدید می یابد. یعنی: - حرارت جسم زیاد میشود - اسهال - تنگی نفس - افزایش ضعف بدن - بدن درد - از دست دادن اشتها.
?در این روزها که علایم مریضی افزایش می یابد سعی کنید: - آب پرتقال بنوشید - خود را در معرض آفتاب قرار دهید - سیر بخورید - شیر بنوشید  -  با آب ولرم و نمک غرغره کنید. با افزایش دمای بدن: - دست ها و پاهای خود را بشویید - صورت خود را هر ربع ساعت یکبار بشویید - نفس عمیق بکشید (دم و باز دم بکشيد) تا قفسه سینه شما باز شود و سفت نشود. پس از روز دهم، إن شاءالله، علائم شروع به فروکش می کنند. بعد از روز 14 تقریباً تمام علائم به پایان می رسد و به امید خدا بهبود می یابید.
?به مردم اطمینان دهید - نگرانشان نکنید ... آنها را نترسانید ... این ویروس برای همه مردم تبدیل به یک واقعیت شده است. در همه خانواده ها در حال حاضر افراد آلوده به این ویروس هستند و به امید خدا مدتی بعد از بین می رود.
?داروهای مصرفی كه در بیمارستانهای ايزوله استفاده مى شود:
1. ویتامین C -1000
2- ویتامین e .
3- از ساعت 10 تا 11 در معرض نور آفتاب قرار گرفتن به مدت 15-20 دقیقه.
4. یک وعده خوردن تخم مرغ.
5. استراحت /خواب حد اقل 7-8 ساعت.
6. نوشیدن 1.5 لیتر آب در روز.
7. همه وعده های غذایی باید گرم باشد (نه سرد). و این تنها کاری است که ما در بیمارستان به منظور تقویت سیستم یمنی بدن انجام می دهیم در کنار اجتناب از قرار گرفتن در معرض سرما و تهویه مطبوع. باید دانست که ph کرونا بین 5.5 تا 8.5 متغیر است.
?برای از بین بردن ویروس، باید بیشتر غذاهای قلیایی بالاتر از سطح اسیدیته ویروس مصرف کنیم. مانند:
- لیمو سبز: pH 9.9. لیمو زرد: pH 8.2 آووکادو: pH 15.6 -سیر: pH 13.2- انبه: pH 8.7. -ماندارین: pH 8.5. -آناناس: pH 12.7. -شابانك - pH 22.7. -نارنگی: pH 9.2 •
?از کجا بدانیم که مبتلا به کرونا هستیم؟! 1. خارش گلو 2. خشکی گلو 3. سرفه خشک 4. دمای بالا 5. تنگی نفس 6. از دست دادن بويايى.
?لیمو با آب گرم ویروس را قبل از رسيدن به ریه ها میكشد. این معلومات را پيش خود نگه ندارید، آن را در اختیار همه خانواده ها و دوستان خود قرار دهید. با آرزوی سلامتی و طول عمر برای شما.
گروه هم افزائی اندیشه ها
دکتر محمد سبحانی

از موز فروشي تا نخست وزيري:

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

ماهاتیر محمد نخست وزیر مالزی و یا جراح مالزی، او که از خانواده ای 11 نفره چشم بدنیا گشود و با موز فروختن شروع به خواندن درس کرد و در سالهایی که مالزی در اشغال انگلیس بود در رشته پزشکی در کشور همسایه ادامه تحصیل داد و در رشته جراحی پزشکی در ارتش انگلیس مشغول بکار شد و پس از خروج انگلیس از مالزی مشغول طبابت شد او نیمی از درآمدش را خرج افراد فقیر می کرد.

در سال 1964 به عنوان نماینده مجلس وارد مجلس شد پس از 17 سال مدارج دولتی را گذراند تا به کسوت نخست وزیری مالزی درآمد.

در دوران او مالزی با درآمد سرانه کمتر از 100 دلار! را به 1600 دلار و سرمایه گذاری 3 میلیارد دلار را به 98 میلیارد دلار و میزان صادرات را به رقم قابل توجه 200 میلیارد دلار رساند.
او را بعنوان جراح اقتصادی و سیاسی مالزی میدانند.

اینچنین بود که یک موز فروش با عشق به میهن و با علم و مهارت توانست کشورش را از یک موش به ببر تبدیل کند
و در سال 2003 بدون اینکه بخواهد حکومت وراثتی (یعنی انتقال قدرت از طریق ژِن) بوجود آورد از قدرت کناره گیری کرد
و توانست مالزی را پس از چین، ژاپن و کره به عنوان چهارمین قدرت اقتصادی آسیا معرفی کند...

با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز.
گفتم: منم کار دارم باهات میام.
1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید.
گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!!
گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...


3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد.
گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
4-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5هزار تومن هم بهش داد.
گفتم رفیق معتاد بود ها.
گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید.
گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه..
6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 5هزارتومن.
4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا.
گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده.

یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 2 هزاروتومن!!!
7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟
گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!!
گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم.
8-یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا.
گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد
میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...

10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!!
گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟
گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد.
گفتم: چن بهش میدی؟!!!
گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.


11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!!
3هزار تومن!!!
یه بسنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود.‌ به من اجازه نمیداد حساب کنم.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85
میدونین چن سالش بود؟!!!
34 سال.
میدونین من چه کاره بودم؟!!!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشبنی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره..
دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست:

✍دست هایی که کمک میکنن
مقدس تر از لبهایی هستن که دعا میکنن. بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا

?بعضی ها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرن

در بين مردم جهان، ژاپنيها به طول عمر معروف اند
راز طول عمرشان چيست؟

خيلي ارزان:

١- آنها هر روز چاي سبز مي خورند
٢- به جای زیاده روی در گوشت قرمز، ماهي ميخورند
٣- در وعده های غذايی شان حتما سبزی ميخورند
٤- سبزيجات پخته مانند هويچ و كلم جزو وعده هاي اصلي غذايي شان در هفته است
٥- پير و جوان ورزش ميكنند
٦- بين غذا، ابدا نوشيدنی نميخورند
٧- مهربانی با ديگران و روابط بسیار مستحكم فاميلی در فرهنگ شان نهادينه شده

آغوش مرگ در سازمان ها

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

وقتی زنبورها متوجه کم کاری ملکه به دلیل پیری یا مریضی می‌شوند، تصمیم می گیرند تا او را از بین ببرند. در نتیجه دور ملکه جمع شده و او را در آغوش می گیرند تا ملکه در این ازدحام، از دمای بالا بمیرد‌. این پدیده "آغوش مرگ" نامیده می شود.

‌در بسیاری از سازمان ها و شرکت ها نیز با روشن شدن ناکارآمدی مدیر ارشد، هیات مدیره و یا تیم رهبری، کارکنان با افزایش کم کاری و سرعت دادن ناخواسته به عدم بهره وری، سقوط سازمان را تسریع می کنند، در این حال کارکنان سازمان اغلب در یکی از ۴ گروه ذیل قرار می گیرند:

- گروه اول، متخصصان و تکنوکرات های باوجدانی که با ترک سازمان و خروج از دور باطل بی نظمی، راه خود را جدا کرده و بدنبال فضای امن فکری و کاری می روند.

- گروه دوم، فرصت طلبانی که منابع سازمانی را تبدیل به منافع شخصی و گروهی می کنند. این گروه حلقه اول آغوش مرگ سازمان را تشکیل می دهند.

- گروه سوم، کارکنان بی تفاوتی که مطلوب خود را در کار نکردن، به امور شخصی رسیدن و دریافت حقوق مستمر می بینند. این گروه حلقه دوم آغوش مرگ سازمان را تشکیل می دهند.

- گروه چهارم، کمال گرایان با وجدانی که در اقلیت کامل - حتی به تعداد انگشتان یک دست - سعی دارند تا با آگاه سازی مدیران و اصلاح امور از سقوط سازمان جلوگیری نمایند. این گروه اغلب نادیده گرفته شده و یا توسط سایر گروه ها از گردونه امور بیرون رانده می شوند

گوشت قربانی و پسرک یتیم!

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

از دیروز که ولوله‌ی عید قربان در بازار و در و همسایه پیچیده بود من هم در دل خود، برنامه ریزی‌هایی کرده بودم.
با خودم خلوت کرده و خانه‌های محل و محله‌های اطراف که احتمال این که قربانی داشته باشند را بررسی می کردم و در دلم بود که فردا، دلی از عزا در می آورم.
دیر وقت بود که رنگ گوشت را ندیده بودم؛ از روزی که پدر خدا بیامرزم پاش از این دنیا کوتاه شده بود.
گویا معده‌ام را صابون زده بودم برای فردا.
شب را با شادابی و اما با کمی دلهره سپری کردم.
لباس نو که نداشتم.
لباس‌هایی آن هم مال چند عید قبل بودند که پسر همسایه بعد از کهنه شدن بهم هدیه داده بود، اما؛ هنوز قابل استفاده بودند.
مادر را صدا زدم: مامان مامان لباس‌ها آماده هستند؟ چند دقیقه دیگه نماز عید شروع می‌شود!
مامان با صدای خفه و پر از بغض و اندوه گفت: آره پسرم! خواهرت دارد اتو می‌کند.
خواهر: داداش بیا آماده شدند.
فوری لباس‌ها را پوشیده و به طرف در حرکت کرده و دمپایی‌های پینه زده زوار در رفته چند ساله را به پای خود کردم و خود را به مصلی رساندم.
با خودم می‌گفتم: مولوی صاحب! زود نماز را بخوان که مردم قربانی دارند، در دلم حسی آمد که لب‌هایم حالت تبسم گرفتند.
نماز تمام شد. من هم خیلی زود خودم را به خانه رساندم و کیسه‌ای را گرفته و داشتم حرکت می‌کردم که خواهر کوچولویم از پشت صدا زد:
داداشی زود بیایی!
اشک از چشمان من و مامان سرازیر شد و از خانه بیرون شدم.
اولین خانه‌ی امیدم را که به صدا در آوردم و فهمیدند که برای گوشت قربانی آمده‌ام؛ یکی با صدایی کمی ناراحت کننده گفت: ای بابا! صبر کنید که گوسفند را ذبح کنیم، بعد هجوم بیاورید. برو خانه‌ای دیگر بعد پیش ما بیا.
با خنده‌ای از روی اکراه و شرم، به سراغ یکی دیگر از خانه‌ها رفتم.
صاحب خانه منو از دور دید شناخت.
به یک پسر بچه گفت این گوشت ها را ببر بده به فلانی.
در دلم خورشید امید و شادبی طلوع نمود و یاد خواهر کوچولویم افتادم که شرمنده‌اش نشدم.
با خوشحالی و دوان دوان به خانه بعدی رفتم که چند پسر نیازمند و یتیم قبل از من صف بسته بودند.
قصاب مرد بد اخلاق و اخمویی بود. با چشمان از کاسه بیرون آمده و دست‌های مانند پنجه‌ی شیر به ما نگاه می‌کرد و غرّ می‌زد و زیر لب چیزهایی می‌گفت. انگار که ما آمده‌ایم سهمیه‌اش را ازش بگیریم، یا این‌که ارث بابایش را ازش بدزدیم.
خونه‌ها را یکی از از دیگری طی کردم. هر کسی با انواع برخورد‌های خوب و بد تکه‌ای گوشت در کسیه می‌انداخت.
ساعت دوازده را نشان می داد. باید زود به خانه بر می‌گشتم تا مادرم برای خواهر و برادرهای کوچکم چیزی می‌پخت.
داشتم بر می گشتم، یکی از دوستان بابام که بعد مرگ پدرم او را ندیده بودم، مرا دید و صدا زد.
رفتم پیشش. پرسید این کیسه چیه و این روز عید این طرفا چه کار می کنی؟
رنگ از چهره‌ام پرید و با صدای لرزان گفتم: این‌ها گوشت قربانی هستند که از خانه‌ها جمع کرده‌ام.
در حالی که اشک مجالم را بریده بود گفتم: از روزی پدرم وفات کرده، دیگه هیچ کس خبری از ما نمی گیرد، حتی شما که دوستای بابا بودید.
با این حرف من، رنگ از چهره دوست قدیمی بابای مرحومم پرید و از خجالت رنگ عوض می کرد، گاهی سرخ و گاهی زرد می شد و با همین حالت دست مرا گرفت و به خانه خود برد و از غذاهای آماده شده و گوشت‌های قربانی مقدار زیادی را برای من و خانواده‌ام جدا نمود و با ماشین خود منو تا خانه رساند، ولی؛ به علت شرمندگی روش نشد وارد خانه شود و گفت من به شما سر می زنم و حرکت کرد و رفت.
در حالی قدم‌های سست و با کوله باری از غم را به طرف در خانه بر می‌داشتم، برای لحظه‌ای بغض بی‌پدری و روزگار یتمی گلویم را فشار داد و اشک‌ها در چشم‌هایم مانند صدفی در گردش شدند.
امروز احساس کردم که سایه‌ی پدر بالای سر یعنی چه!؟
این‌جا لحظه‌های دشواری که یتیم‌های دنیا تجربه می‌کنند را درک کردم.
پدرجان! نبودی که ببینی این عید قربان چه حقارت‌ها که نکشیدم و چه حرف‌های زشت که نشنیدم، تا مزه بی‌پدری را احساس کنم.

(بزرگان و دوستان، در این عید ایثار و فداکاری ایتام و نیازمندان را فراموش نکنید.)

سعید درویش
مرکز تحقیقات اسلامی مداد
شهرستان فنوج
دهم ذی الحجه ۱۴۴۰

فرصتی برای کاسبی بر سفره کرونا !

نوشته شده توسط | منتشرشده در: یادداشت |

علی رستمی هستم تابستان 96 بود با خانواده چهار نفری ام به سوی بندر چابهار در حرکت بودیم.
هوا بشدت گرم بود کولر خودرو ام و مایعات نوشیدنی سرد گرما را از ما دور نمی‌کرد.
ساعت 2 بعدازظهر بود در مسیر ایرانشهر به چابهار از مسیر جاده نیکشهر در حرکت بودیم به درجه هواسنج خودرو ام که نگاه کردم دیدم 58 درجه گرما هست .
وقتی در مسیر راه به کف جاده و بدنه اتومبیلم نگاه میکردم بخار وحشتناک می‌دیدم بلند میشود آنچنان که گویا کوره ای در زیر زمین در حال جوشیدن است‌یا بهتر بگویم پنجره ای از جهنم در این سرزمین باز شده است.
پسر کوچکم رضا از شدت گرما سرخ شده بود و در چهره همسرم نگرانی را می‌دیدم اما از اینکه بچه ها نگران نباشند مادرشان خونسردی خود را حفظ کرده بود.

در مسیر نیکشهر اطراف روستای پیپ، خودرومان دچار نقص فنی شد در آن بیابان نه آبادی درست حسابی بود و نه تعمیرگاه و لوازم یدکی و ده ها یا بیش از صد کیلومتر از شهر دور بودیم .

کنار جاده هوای بسیارگرم در آن بیابان بلاتکلیف کاپوت خودرو ام را بالا زدم و به این طرف آن طرف می‌نگریستم نه نمایندگی خودرو بود و نه تعمیرگاه خودرو!
خودروهای مسیر جاده با سرعت بالا در حرکت بودند بچه هایم داخل ماشین به خودشان باد می‌زدند و نگران بودند.

در همین هنگام پیرزن خمیده ای تقریبا 65 تا 70 سال داشت با حدود 50 تا گوسفند از آن طرف جاده به طرف دیگر عبور میکرد.
با دیدن ما به طرفمان آمد و من متوجه حرف هایش نمی‌شدم او فارسی بلد نبود و من بلوچی نمی‌دانستم.
یک بطری یک نیم لیتری آب بر کولش داشت پشت بطری با گونی خاکستری پوشیده بود حدود یک لیوان آب داشت او را به طرف همسرم دراز کرد و بسوی بچه ها اشاره کرد تا به آنها آب بدهد.
همسرم با دیدن آن بطری که خیلی کهنه بود و مطمئن نبودیم آن آب سالم باشد به من نگاه میکرد و از آن طرف بچه ها تشنه بودند.
به همسرم گفتم کمی بهشان‌ اب بده تا گلوی بچه ها خیس شود.
پیرزن اشاره میکرد ماشین تان را چه شده؟ گفتم خراب است و نیاز به تعمیر دارد اما او متوجه حرفهایم نمیشد.
به ما اشاره کرد بیایید به خانه ما تا استراحت کنید و آنجا یک نفر است ماشین شما را درست میکند.
از دور حدود 400 متر دو تا کپر مشاهده می‌شد به ما می‌فهماند آنجا خانه ما هست بیائید ، اما من و همسرم گفتیم ممنون مادر شما بروید ما از خودروهای مسیر راه کمک میگیریم و خودمان را به شهر می‌رسانیم .

پیرزن با گوسفندانش رفت اما ما هر چه به خودروهای عبوری دست تکان می‌دادیم کسی در آن بیابان و گرمای وحشتناک حاضر نبود بایستد و به ما کمک کند.

حدود 10 دقیقه گذشت دیدم یک پسر 14ساله موتور سوار از طرف کپرهای پیرزن به طرف ما آمد و ایستاد.
سلام کرد و گفت چه شده ؟
گفتم خودرومان دچار نقص فنی شده .
گفت اینجا امکاناتی ندارد و شما اذیت میشوید بهتر است به خانه ما بیایید و کمی استراحت کنید تا من یکی را پیدا کنم خودروتان را درست کرده و به راه خود ادامه دهید.
خانمم قبول نمی‌کرد و به من اشاره میکرد میترسم شاید بلایی سر ما و بچه هایمان بیاورند و از طرفی نام بلوچستان به ذهنمان بد نقش بسته بود.‌اما گویا مجبور بودیم و راه چاره ای دیگر نداشتیم
با ترس و‌دلهره قبول کردیم.

عبدالله گفت موتور سواری یاد داری ؟گفتم بله. گفت با خانم و بچه ها موتور را بردارید به سوی آن کپرها بروید و من پیاده میایم با اجبار راضی مان کرد.

من و همسرم با دانیال کوچلو‌ سوار موتور شدیم و مرتضی پسر 12 ساله ام با پسر بچه بلوچ پیاده به طرف کپرها رفتیم.

دوتا کپر کهنه‌، تمام زندگی پیرزن بود.
او یک‌ پسر و‌عروس با سه تا نوه داشت.
آنجا نه حمام و‌سرویس بهداشتی بود و نه لوله کشی گاز و نه آب بهداشتی و فضای سبزی و یا امکانات دیگری!

چشمه ای آب در نزدیکی آن کپرها حدود 200 متری بود با گالن از آنجا برای خود آب می آوردند.

وارد کپر شدیم برای ما از مشکی که از چرم پوست گوسفند بعنوان یخچال استفاده میکردند آبی سرد و‌گورا آوردند .

عبدالله با موتورش به دنبال میکانیک که اطراف آن روستا بود رفت.
خدیجه پیرزن 65 ساله هر 15 دقیقه به ما سر می‌زد و می‌خندید و‌با اشاره به ما دلداری میداد و دستش را به آسمان میبرد و‌میگفت الله کریم است خیر میشود .

عروس خدیجه زنی 35 ساله بنام کلثوم بود و کنار همسرم نشست فارسی را با لهجه صحبت میکرد.
از کلثوم پرسیدم اینجا زندگی میکنید ؟
او با نگاه به زمین و یواش بدون اینکه به من نگاه کند خیلی کوتاه جواب هایم رامیداد .
حیا،غیرت، و‌شیرزنی کلثوم از چهره اش نمایان بود . کلثوم چادری مشکی به سر داشت و‌حجابش آنچنان بود که فقط چشمانش دیده میشد.

کلثوم به همسرم گفت به کمک مادرشوهرش میرود و‌گفت نگران نباشد خودرو شما درست میشود و سه تا بادزن که با برگ نخل بافته بودند به ما داد تا خود و بچه ها را باد بزنیم.

حدود یک ساعتی در آن کپر بودیم خدیجه یک آفتابه آب و ظرفی که محل شستن دست بود آورد و گفت دست هایتان را بشورید چند دقیقه بعد خدیجه و کلثوم سفره ای حصیری باز کردند ‌ و یک مرغ محلی کباب شده به همراه نان تنوری داغ و کمی پیاز آغشته به لیمو و آب خوردن برایمان آوردند خیلی شرمنده شدم گفتم چرا زحمت کشیدی ما گشنه نبودیم تازه کیک آبمیوه خوردیم .
خدیجه و کلثوم به ما گفتند شما مهمان ما هستید و مهمان حبیب خداست بخورید .
با باز کردن سفره و آوردن غذا خودشان از پیش ما رفتن .
ما کمی نشستیم تا شاید بیایند و‌با هم غذا بخوریم اما از آمدن خدیجه و کلثوم سر سفره خبری نشد
گویا تنها گذاشتن مهمان سر سفره رسمشان بود تا مهمان راحت غذایش را بخورد یا اینکه آنها زن بودند و نشستن با یک مرد غریبه نامحرم سر سفره را خوبیت نمی‌دانستند.

خلاصه سیری غذا خوردیم و عبدالله هم از راه رسید و‌یک‌ میکانیک بنام خداداد همراهش بود .
خواستیم با خداداد و عبدالله به طرف ماشین برویم که خدیجه به خداداد سلام و احوالپرسی کرد و‌گفت ناهار خوردی‌ خداداد گفت نخوردم مستقیم از کار آمدم.
خدیجه گفت بشین برایت ناهار می آورم خداداد گفت عجله دارم ماشین مسافرها را درست کنم بعد ناهار خانه خودمان پیش زنم میروم
اما خدیجه گفت عیب است وقت ناهار گشنه از خانه ما بروی و رفت کمی گوشت مرغ و‌نان و آب برای خداداد آورد و‌با هم بلوچی صحبت کردند. که من زیاد متوجه حرفهایشان نشدم.

با عبدالله و‌خداداد به طرف ماشین رفتیم و‌‌ خداداد بعد از 40دقیقه توانست خودرو را درست کند و روشن کردم مبلغ 30000 تومان به خداداد دادم و خداداد گفت او را به 6 کیلومتری مغازه کوچک تعمیرگاهش در مسیر اسفالت برسانم .
به عبدالله گفتم برو همسر و بچه هایم را بگو آماده باشند تا بعد از رساندن خداداد بدنبالشان بیایم.

در مسیر راه با خداداد صحبت کردیم به او گفتم مردم اینجا فقیرن امکاناتی ندارند
او گفت بله ما روستا نشینیم در روستا زندگی سنتی است و امکانات نسبت به شهر ضعیفه و باز هم شکرگذاریم .

از خداداد درباره خدیجه و خانواده اش پرسیدم.

گفت خدیجه گوسفندان مردم را به چراگاه میبرد و‌ پول ناچیزی در ماه به وی میدهند که زندگی اش را میگذراند و عبدالله نوه اش در حال تحصیل است و پدر عبدالله محمد اسلام کارگر ساده ای است که در عسلویه کارگری می‌کند و هر 6 ماه یا 1 سال به آنها سر میزند و‌3 ماهی پیششان است .
گفتم یعنی این گوسفندان از خود خدیجه نیستند ؟
گفت نخیر و ادامه داد فقط
به وی در قبال چوپانی ماهانه 250 هزار تومان پرداخت می‌کنند.

به فکر فرو رفتم گفتم امروز برایمان مرغ کباب کرده بود.
خندید و گفت ، من آنها را میشناسم اینجا بلوچ ها از هر طایفه ای همدیگر را میشناسند این مرغ ماکیان تخم گذاری بود که خدیجه از تخم مرغش برای صبحانه نوه های محصلش درست میکرد که امروز مهمانی شما کرد.
با شنیدن این حرف خداداد دنیا بر سرم خراب شد !
گفتم مرغی که تمام سرمایه زندگی یک خانواده بود مهمانی من و فرزندانم شد خندید و گفت بله.
اشک از چشمانم سرازیر شد و‌بغض گلویم را گرفته و نمی‌دانستم خواب میبینم یا بیدارم!
خداداد گفت ما بلوچ ها وقتی الله را داریم و ضمانت رزق و روزی ما را کرده به فردا فکر نمی‌کنیم چون او رزاق و روزی رسان است.

میکانیک خداداد را به مغازه اش رساندم وبه منزل خدیجه برگشتم همسرم و بچه‌ها آماده رفتن بودیم
خدیجه گفت خانه خودتان است بمانید .
من به چهره این پیرزن نگاه کردم و اشک از چشمانم سرازیر بود
مبلغ 200 هزار یواشکی خواستم در دستش بگذارم با تعجب گفت اینها چی هست گفتم ناقابله بردارید.

خدیجه پیرزن با لهجه بلوچی به عروسش کلثوم صحبت کردکه کلثوم روبه من کرد و گفت مادر شوهرم میگه مهمان ما بودید یک‌ناهار ناقابل خوردید و میخواهید قیمتش را پرداخت کنید تا مردم بدانند و ما رسوا شویم تا همه بگن از مهمانشان در قبال ناهار پول گرفتن.

بهشان گفتم زندگی شما یک مرغ بود آن را مهمانی ما کردید .
خندید و‌گفت، مهمان حبیب خداست و‌خدا روزی دهنده است و ضمانت رزق بنده هایش را خودش کرده.

خدیجه یک‌بتری کوچک شیر آورد و به همسرم داد و‌گفت آن را بردارید بعداً در مسیر راه بخورید.

ومن هنوزدارم فکرمیکنم ما دراین شهرها وزرق و برق چقدرتنهاییم وازهم دوریم.... وچقدردرمجاورت خدیجه وکلثوم وعبدالله احساس حقارت میکنم.... خیلی هامان ازجان هموطنانمان مایه میگذاریم وماسک والکل ازهم دریغ میکنیم... فرصتی برای کاسبی بر سفره کرونا !

از ورود اولین دستگاه فیلمبرداری به ایران بیش از یک قرن می گذرد. دستگاهی موجب رونق صنعت فیلم و سینما گردید، در بلوچستان شاید اولین فیلم سینمایی در مورد بلوچ و بلوچستان را مسعود کیمیایی با ساخت فیلم (بلوچ) در سال ۱۳۵۱ شروع کرد. آغازی که از همان ابتدا بد شروع شد و دیواری که اولین خشت ان کج گذاشته شد تا این دیوار تا ثریا کج رود، و متاسفانه این سنت بد همچنان تا کنون بد ادامه دارد. ‌
بلوچ فیلمی بود که با تجاوز دو قاچاقچی به یک زن شروع و با قتل و بی هویتی بلوچ به پایان رسید.
بعد از آن بیشتر هنرمندانی که در مورد بلوچ بلوچستان فیلم ساختند ، داستان فیلم شان بیشتر بر قاچاق و قتل و خشونت تاکید داشت. هر هنرمندی که به بلوچستان امد فیلم ساخت، فقط خشونت دید و قاچاق.
 هنر و هنرمند بی تعهد یک قوم اصیل را به جامعه و دنیا با دو شاخص تنفرانگیز و بد خشونت و قاچاق مواد مخدر معرفی نمود.
 فرقی نمی کند فیلم با عشق شروع شود و کارگردان ان خانم آبیار باشد و یا اینکه فیلم برای خنده باشد و تفریح و بابک گودرزی ان را ساحته باشد، یا فیلمی، فرهنگی و اجتماعی باشد. گویا در ذهن هنرمندان ما از بلوچ و بلوچستان فقط قاچاق، مواد مخدر و قاچاق حک شده و قابل تغییر و پاک شدن نیست،
فرقی نمی کند نام فیلم بلوچ باشد یا، قافله، بدوک،تاراج،طائل، عقرب جرار، صف شکن،روز صفر، شبی که ماه کامل شد و یا ایران ۳ و ...، فرقی نمی کند کارگردان؛ مسعود کیمیایی باشد و فیلم قبل از انقلاب ساخته شده باشد یا مجیدی، جوانمرد، بهروز افخمی، ابیار، گودرزی و... و بعد از انقلاب ساخته شده باشد، .... فرقی نمی کند کارگردان مرد باشد یا زن.
در بیشتر فیلم ها قاچاق و خشونت و قتل هدف اصلی است.
نمایندگان محترم بلوچستان دکتر درخشان و سعیدی برای اولین بار اعتراض خود به این جفا به بلوچ و بلوچستان را از تریبون مجلس اعلام نمودند که جای تقدیر است، اما انتظار مردم این است که به اعتراض بسنده نکنند و هنرمندانی که با عینک بدبینی، یک قوم خوشنام و اصیل را بد جلوه می دهند به پای میز محاکمه و عدالت بکشند.
هنرمندان عزیز، بلوچ و بلوچستان واقعیت های زیادی برای نمایش در سینما و تلویزیون دارد، به بلوچستان سفر کنید و از نزدیک این واقعیت را ببینید و از ان فیلم بسازيد تا دنیا شما را تحسین کند، از فقر و محرومیت، تبعیض و بی عدالتی قومی و مذهبی، عقب ماندگی، آموزشی، بهداشتي، جاده های مرگ، کودکان کار، مدرسه کپری، سوختن جوانان برای لقمه ایی نان، جولان مافیای قاچاق سوخت و مواد مخدر که ریشه در جایی دیگر دارد و بلوچ و بلوچستان به ناحق متهم به ان است. از هوتک؛ همان آبشخور مشترک انسان دد و دام که هر سال چندین قربانی هم می گیرد.
حداقل اندکی تاریخ بخوانید و مبارزات بلوچ و بلوچستان با استعمار را بر پرده سینما ببرید. از جنرال دایر بپرسید تا بلوچ و بلوچستان را به شما بهتر معرفی کند. به امار و اطلاعات واقعی و مستند رسمی از مراجع رسمی مراجعه کنید تا به شما بگوید: گرچه بلوچستان در فقر و محروميت مقام اول را در کشور دارد، در قتل و خشونت طلاق و معضلات اجتماعی رتبه اخر را در مقایسه با دیگر استان ها دارد.
بلوچستان سرزمین حشر و مدد است، سرزمین میار جلی و زهم و کپن و پتر و گذشت و بخشش است، سرزمین دینداری و پایبندی به اصول اخلاقی، انسانی است. سرزمینی که فرهنگ، آداب و رسوم و سنت های اصیل فرهنگی خود را حفظ کرده و دچار استحاله فرهنگی نشده است، بلوچ و بلوچستان مشکلاتی دارد، اما نه به آن بزرگی که هنرمندان با عینک های ته استکانی خود بزرگ می بینند در بزرگ نمایی ان بیش از حد یا از روی نا آگاهی یا عامدانه و هدفمند غلو می کنند.

خبر بسیار تلخ بود و تکان‌دهنده؛ با این مضمون که سه نفر از اهالی روستای «سلور بازار» دشتیاری در هوتک غرق شدند.
حادثه زمانی اتفاق می‌افتد که دو کودک در نزدیکی «هوتَگ» [گودال آب] مشغول بازی و غرق در رؤیاسازی بوده‌اند، اما به یکباره هر دو سُر می‌خورند و در عمق آب و گودی چاله فرو می‌روند و اینگونه می‌شود که هوتگِ خوش‌اشتها رؤیاهای این دو کودک را می‌بلعد.
در سوی دیگرِ حادثه، معلم فداکار و با شهامت روستا نیز با مشاهدۀ صحنه غرق‌شدن «رقیه» ۷ ساله و «مریم» ۹ ساله بی‌درنگ به کمک دو کودک می‌شتابد که او نیز متاسفانه به دلیل بافت باتلاقی هوتگ و عمیق بودن چالۀ ذخیره آب و نداشتن مهارت کافی در شنا غرق می‌شود.
در اخبار آمده بود که این روستا دارای شبکه آب شرب است و گویا کودکان‌ برای گِل‌بازی و سرگرمی به کنار هوتگ رفته بودند؛ مسئله‌ای که همواره در روستاهای منطقه دشتیاری حوادث مرگ‌باری را برای کودکان در پی دارد.

باید توجه داشت که سرانه فضای تفریحی، سرگرمی، فرهنگی و بازی برای کودکان و بزرگسالان نه‌تنها در روستاهای سیستان‌وبلوچستان بلکه در شهرهای این استان نیز بسیار ناچیز است. بنابراین کودکان اوقات فراغت خود را به‌ویژه با گرم‌شدن هوا و فرا رسیدن فصل تابستان، در کنار هوتگ‌ها و رودخانه‌ها می‌گذرانند که مخاطراتی همچون حملۀ گاندوها و غرق‌شدن در آب آنان را تهدید می‌کند.
کمبود فضاهای فرهنگی، تفریحی، سرگرمی و بازی در مناطق مختلف سیستان‌وبلوچستان آسیب‌های اجتماعی بالایی ازجمله اعتیاد جوانان و مرگ غم‌انگیز کودکان و نوجوانان را به همراه داشته و دارد.
گسترش فضاهای تفریحی و سرگرمی در روستاها و شهرهای مختلف توسط دولت‌ها و نیز پرداختن خیّرین به احداث اینگونه فضاهای فرهنگی و تربیتی و سرگرمی خواهد توانست موجب کاهش اینگونه مخاطرات و آسیب‌ها بشود.

خبرنامه ماهیانه

 ایمیل خود را در این قسمت ثبت نمایید: